امروز عصر مي رم مسافرت... مسافرتي براي گشت و گذار و در انتهاي آن شايد ثبت نام وشروعي دوباره... البته با اين تفاوت كه وقتي برگردم پر از كارم... دندونام رو بايد بكشم... وسايلم رو بايد بچينم كه فكرش ديوونه ام مي كنه... بايد با دوستام خداحافظي كنم... بايد با آقاي دكاد خداحافظي كنم... بايد به كتابفروشي ها سر بزنم و يه نفر جديد رو معرفي كنم... بايد كتابا رو به يه نفر ديگه بدم... سرم درد مي گيره... گيج مي شم... ترس برم مي داره... زندگيم قراره عوض بشه... تو يه شهر ديگه... با عوالمي ديگر! و شايد اهدافي نو... ولي بدتر از همه دوري از بهترين دوستمه... بعد از 7 سال... دلم مي تركه... حرفايي كه باهاش دارم... حرفايي كه دلم مي خواست زودتر توان گفتنش رو داشتم ... نه حالا كه.... انگار حالا مي فهمم كه چه قدر باعث آرامشم بوده... چه نقطه ي قوتي بوده... چه قدر خوب بوده... من وقتي برگردم واسه ي همه ي اين كارا 10 روز يا كمتر وقت دارم... و در تمام اين مدت به اين فكر مي كنم كه كاش اين روزاي آخر بيشتر باهاش باشم... كه اين روزاي آخر ...
دلم واسه ي خيلي چيزا تنگ مي شه... و ترسي از زندگي جديد تو وجودم مي جوشه... انگار با همه ي خوبيهاش اضطراب هم با خودش مياره... دلم به هدي خوشه... اگه اون نبود شايد الان همين يه ذره اميدواري رو هم نداشتم... گاهي فكر مي كنم مي شه كه هم دانشكده اي بشيم... و بعد با خودم مي گم بعيده و ياد انتخاب رشته ام ميفتم... انگار همه چيز دست ما نيست... شايدم بود ولي...
دلم براي الهامم تنگ مي شه... دلم مي خواست دنيامون با هم عوض مي شد... اما...
حالا كه تو اين وضعيت افتادم مي گم كنار اومدن بهترين راهه... چون كه ما نمي دونيم چي پيش مياد... با خودم مي گم:
هرچي صلاحه!
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
4 گفتنياتون:
عزیز دلم...می فهمم چی میگی !یاد خودم میفتم...یاد اون روزی که از دوستام خداحافظی کردم و تمام راه را تا شهر شما ٬گریه کردم...همه روزهای اول را گریه کردم...دلتنگ بودم...ولی یه زندگی جدید و فوق العاده خوب شروع شد
دوست های خوبی پیدا کردم . ادمایی که هنوز هم جز بهترین دوستام هستن...ادمایی که بهتر درکم کردند و بیشتر همدل بودند...دوستای دبیرستانم هم ماندن...
توی ان دوره جدید اتفاق های تلخ و شیرین با هم بود...حتی تلخی هاش هم الان شیرین شده :)
فکر کن که اگر ان جدایی ها برای من نبود ٬ من هیچ وقت با دکاد و در نتیجه با تو اشنا نمی شدم....
بهت قول میدم بهترین دوره زندگی ت داره شروع میشه...بهترین! شیرین...با اتفاق های هیجان انگیز
دلتنگی طبیعی هست...نمیشه جلوش را گرفت ولی از زندگی جدید نترس...هم خودت میدانی و هم من ٬ که انقدر قدرتمند هستی که با همه چیز خیلی خوب روبرو بشی
مضطرب نباش ! اضطراب بخشی از تغییر هست ٬تا وقتی که ندانی چیکار میخوای بکنی و چی پیش میاد
به جای مضطرب بودن ٬فکر کن که دوست داری چه کارهایی انجام بدی و چطور از زندگی جدیدت استفاده کنی
روی من هم حساب کن !با اینکه راهم دوره ٬ اما تا انجایی که بتونم و از دستم بر بیاد میتونی روم حساب کنی عزیز دلم
به قول شاعر
راهمان دور و
دلمان کنار همین گریستن است :))
مرسي عزيزم... مي دوني خوشحاليم از اينه كه تفاوت مكان و زمان ما باعث نمي شه كه از هم دور باشيم... رابطه امون نزديكه... تو هميشه هستي عزيزم، و واقعا ازت ممنونم ميلادوفاي عزيز!
سلام...
راستش الان خیلی دلم گرفته... صبح که گفتی بعضی از وسایت رو بردی تهران چشمام اشکی شد ولی نذاشتم گونه هام اشکی بشه...
تا حالا خیلی رفتی سفر... تابستون...عید... ولی این دفعه خیلی فرق داره.
نمی دونم...
هیچ راهی به ذهنم نمی رسه...
آخه من بدون تو واقعا چی کار کنم؟ واقعا...؟
ببخشید که حرف های من... آرومت که نمی کنه هیچ... شاید بهتر باشه اصلا حرف نزنم دیگه... حداقل ناراحتت نمی کنم دیییگه!
77 عزیزم!
نگو که آرومم نمی کنی... همین که هستی یه دنیا آرامشه... ممنونم.
ارسال يک نظر