سه‌شنبه ۹ سپتامبر ۲۰۰۸

مثلثانه ای برای دختر آسمانی

یادم می آید... خیلی خوب یادم می آید... دی ماه 1384 بود، که اولین ایمیل دست جمعی به دستم رسید. ایمیلی با چند شماره که یکی از آنها می گفت: کوندرا را می شناسم و دوست دارم. من اولین نفری بودم که به آن ایمیل جواب دادم ویکی از سوال هابم این بود که :کوندرا کیه(یا شایدم چیه!!) بین خودمان بماند که وقتی فهمیدم آن ایمیل به تک تک اعضای جمع فوروارد شده است چه قدر شرمنده شدم... چند روز بعد ایمیلی دیگر از دختری برایمان فوروارد شد... و چه قدر بد بود که من نویسنده ای به معروفیت کوندرا را نمی شناختم... و با خودم فکر کردم که چه قدر در دل به من خندیده است! 15 دی بود که مثلث پدید آمد... آن روز یادم می آید، صبحش بعد از امتحان فیزیک کلاسی 2 ساعت و نیمه یا شاید هم بیشتر با آقای دکاد در زیر زمین داشتیم... چه قدر لذت داشت... ظهر آن روز اولین پیغامم را در مثلث گذاشتم... یادم است آن سال باران کتاب داشتیم! صداها، کهکشان، مثلث، 311، گنگ و گویا(که هنوز تو پستو مونده) ، سرنوشت! بله سرنوشت! تا قبل از سرنوشت، آن دختر برایم دختر اینترنتی بود! اما ناگهان سروکله ی میلادوفا با رمز نوتی اش پیدا شد! چه قدر با آقای دکاد دراین باره صحبت کردیم! و من در ذهنم دختری را به شکل میلادوفا تصور می کردم... میلادوفای عزیزم! یادت می آید زمانی را که رمز نوتی باز شد؟ ... بعد از سرنوشت نوبت عقربه بود! یادت هست زمانی را که مترهای نارنجیمان را آوردیم؟ عید سال 1385 را به یاد داری؟ و چند وقت بعد ، در زمان سوزنبان، آقای دکاد با خبری آمده بودند، توخبر را خریدی، وبعد خاله شب تاب من خبر را به من فروخت! و من صاحب بهترین خاله ی دنیا شدم! وآشنایی های قشنگ بعد از آن! از خواب بیدار کردنت را هیچ گاه فراموش نمی کنم! و آن اولین تماس تلفنی بود... و تو با این که خواب بودی مهربان صحبت کردی... و بعدها تماس های تلفنی و اس ام اسی... و آرزوی دیداری که محقق نشد! و اردیبهشت پارسال تو بار سفر رابستی! هیچ گاه یکدیگر را ندیدیم اما... زمانی که از فرودگاه زنگ زدی، دلم ترکید... گویا فاصله امان چندین برابر می شد... تابستان پارسال یک انسان دیگر گرد مرگ را بر مثلثمان پاشید! و زخممان در زمستان سرباز کرد! مدت ها گذشت تا کمی التیام یافتیم اما... باز کسان دیگر زخم ها را باز کردند... تا انفجار صورت گرفت... میلادوفای آسمانی من رفت! و من در برهوت چه کنم هایم گم شدم، و افسوس که آقای دکادمان خسته تر از همیشه بودند، باید کاری صورت می گرفت... آقای دکاد مثلث را تعطیل کردند و این بهترین کار بود! ولی همه به نوعی زخم خورده بودند! اما... همه با هم حس کردیم که این بار آقای زمان کمکمان می کند! زمانی برای التیام و شاید بهتر از آن: تولدی دوباره! دختر آسمانیم! شاید تو بیش از هر کس دیگر زخم خورده باشی! شاید میلادوفای ما خسته تر از همه ی ما باشد، اما میلادوفای من به در گوشم زمزمه کرد که آقای زمان مشکل را حل خواهد کرد و من با آن که مدتی است با آقای زمان قهر کرده ام حرف بهنرین خاله ی دنیا را باور کردم! دختر آسمانیم! دلم می خواهد دست در دست هم روزهای آقای زمان را سپری کنیم تا بار دیگر مثلثی هایی که رمز نوتی را در سینه داشتند و متری نارنجی در دل دور هم جمع شوند... آن زمان است که سرود دخترک 12 ساله باموهایی تقریبا قهوه ای و کلاهی احتمالا آبی را زمزمه می کنیم...
دوستت دارم میلادوفای من!

3 گفتنياتون:

میلادوفا گفت...

همه اینها یادم هست..دلم برای همین چیزهاست که تنگ است.....برای روزهای مترنارجی ...برای تکیه کردنمان بر اسمان...

دوست دارم

میلادوفا گفت...

کاش زمان بگذره...و خوب بگذره....
همه ش نگرانم که نکنه دیگه ان روزها برنگرده

ميفا گفت...

عزیز دلم! مطمئنم روزهایمان می گذرد... شاید کمی سخت باشد... اما فقط کمی! و روزهای نابمان می رسد... روزهایی پر از شادی و با هم آن هارا خواهیم ساخت...