بالاخره بعد از مدت ها سردرگمی زمانش رسید... زمان رفتن... امروز ساعت 5 بیلیت داریم... بیلیت قطار، بعد از مدت ها قراره سوار قطار بشیم. من دارم می رم! دارم می رم تهران و شریف... و با هدی هم دانشکده ای شدم! فکر کن! آرزوم براورده شد! کی فکرشو می کرد؟! این ظلم هایی که امسال در حق کنکوری ها شد برای من تبدیل به رحمت شده! هر چند که نرم افزار هم از دست رفت...
هرکی بهم زنگ می زنه می گه دیگه وسایلتو بستی! و من هم با شک می گم : خب تقریبا... اما هنوز چیزی نبستم! هرچند که دفه ی قبل یه چیزایی بردم...
دیشب خونه ی مریم بودیم... من، الهام، تارا، مژده و خود مریم... خیلی خوش گذشت، ولی همه ی دلتنگی هام ریخت رو سرم! دلتنگی ندیدن مریم و تارا و مژده... برای تکون دادن دستای مریم موقع حرف زدنش دلم تنگ می شه... واسه ی استرس های تارا(که امسال زیادتر شده و نگرانم می کنه) ... واسه ی مژده و فکرای عجیبش... دلم می گیره... ولی همشون رو بغل کردم و خداحافظی کردیم...
اما... امروز قرار بود الهام و هانیه رو ببینم... ولی امان از دندون درد! دو تا دندون عقلم رو کشیدم... راست درد نمی کنه اما ... چپ بدجور درد می کنه و چون روزه ام مسکن هم نمی شه خورد! خب قرارمو کنسل کردم... دلم برای هانیه تنگ می شه و بی نهایت نگرانشم... کاش می شد کاری کرد... و حسرت می خورم که چرا دیشب با الهام درست خداحافظی نکردم... باورم نمی شه که قراره ازش دور بشم... باورم نمی شه...
دندونم درد می کنه و ذهنمو به هم میریزه... نمی ذاره فکر کنم و نوشتنم بدتر از همیشه می شه....
مامان و بابا و علی میان... فعلا نگران این بخش از دوری نیستم...
.
.
.
این روزها دوری دیگه ای هم آزارم می ده... شنبه بود که حضورا خداحافظی کردم ولی دلم برای شنیدن از او تنگ شده... برای دیدن او ... و خواندن خطی از او... کاش در روز رفتن او بود...
...
دندونم کماکان دردناکه...
هرکی بهم زنگ می زنه می گه دیگه وسایلتو بستی! و من هم با شک می گم : خب تقریبا... اما هنوز چیزی نبستم! هرچند که دفه ی قبل یه چیزایی بردم...
دیشب خونه ی مریم بودیم... من، الهام، تارا، مژده و خود مریم... خیلی خوش گذشت، ولی همه ی دلتنگی هام ریخت رو سرم! دلتنگی ندیدن مریم و تارا و مژده... برای تکون دادن دستای مریم موقع حرف زدنش دلم تنگ می شه... واسه ی استرس های تارا(که امسال زیادتر شده و نگرانم می کنه) ... واسه ی مژده و فکرای عجیبش... دلم می گیره... ولی همشون رو بغل کردم و خداحافظی کردیم...
اما... امروز قرار بود الهام و هانیه رو ببینم... ولی امان از دندون درد! دو تا دندون عقلم رو کشیدم... راست درد نمی کنه اما ... چپ بدجور درد می کنه و چون روزه ام مسکن هم نمی شه خورد! خب قرارمو کنسل کردم... دلم برای هانیه تنگ می شه و بی نهایت نگرانشم... کاش می شد کاری کرد... و حسرت می خورم که چرا دیشب با الهام درست خداحافظی نکردم... باورم نمی شه که قراره ازش دور بشم... باورم نمی شه...
دندونم درد می کنه و ذهنمو به هم میریزه... نمی ذاره فکر کنم و نوشتنم بدتر از همیشه می شه....
مامان و بابا و علی میان... فعلا نگران این بخش از دوری نیستم...
.
.
.
این روزها دوری دیگه ای هم آزارم می ده... شنبه بود که حضورا خداحافظی کردم ولی دلم برای شنیدن از او تنگ شده... برای دیدن او ... و خواندن خطی از او... کاش در روز رفتن او بود...
...
دندونم کماکان دردناکه...
0 گفتنياتون:
ارسال يک نظر