یکشنبه ۱۴ سپتامبر ۲۰۰۸

محمد و سانتاباربارا


دیروز صبح بعد از سحری، ساعت 5 از خونه ی عمه دوتا ماشین راه افتاد به طرف فرودگاه امام... ساعتای 8 بود که جدی جدی باورم شد که محمد قراره بره... باورم شد که قراره تا مدت ها نبینمش... انگار باورم شد که ممکنه هیچ وقت برنگرده... اما ته دلم قرص بود که یه جای خوب می ره برای تحصیل و پیشرفت... و باز ته دلم می گفتم که راهشو پیدا کرده... اما اونجا همه بغضشون ترکید، انگار اونا هم مثل من تازه باورشون شده بود... بابام، عمه ام و از همه بدتر مادریزرگم بودند... عمه ام انگار یاد امیدش افتاده بود... محمد هممون رو دوبار بغل کرد... و صورتش خیس شده بود... وقتی که رفت همه دستامون بالا بود و تکون می خورد تا جایی که می تونستیم رو پنجه هامون بلند شدیم... اما دیگه جای دید نبود... محمد رفته بود... و ما با کوله باری از دلتنگی که از همون لحظه شروع شد تنها موندیم...
.
.
.
الان دلم به این خوشه که عصر ارتباطاتته! و محمد خیلی جاها هست... تلفن ،مسنجر، گوگل تاک، اونجا و...
و شاید یه زمانی دیدار...

0 گفتنياتون: