هر کی ندونه فکر می کنه انگار چند وقته که دور شدم از دانش آموز بودنم! همین 4 ماه پیش دانش آموز بودم اما.... انگار که قرن ها بین ما فاصله افتاده... قرن ها! بین من قدیم و من الان! من قبلیم تو اتاقم بودم، پیش مامان و بابا و علی... من الان توی شهر به این گنده ای تنهاتراز هروقت دیگه ام! این بزرگ ترین تغییریه که می تونه یه آدمو قرن ها از خود قبلیش دور کنه.... من قبلیم یه عالمه دوست با صفا داشت... من الان خیلی از همه شون دوره... از الهام و همه ی آرزوهای با اوبودنم... از هانیه و دوستی هامون.... از تارا و مریم و مژده و حتی اسما! حتی از مثلثی ها که ارتباطم باهاشون وابسته به مکان نبود! از نیلوفرم که حالا قرن هاست که بی خبرم.... از آقای دکادی که وقتی بود با یه حرفش زندگیم رو زیر و رو می کرد... از همه... تازه خودم تو بستن خونه امون نقش اساسی داشتم ولی انگار خونه امون ویرون شدش.... من از همه دورم.... اینجا دوستای جدیدی دارم... مهسا ، مهلا ، مریم ولی اونا با همه ی خوبی هاشون فاصله های منو پر نمی کنند... اونا رو خیلی دوست دارم اما... باورت نمی شه که هرلحظه بغضمو چه طوری می خورم و اشکامو می برم پشت چشام... نمی دونی این روزا چه قدر دورم از من قبلیم... و حالا میون همه ی این دوری ها دوری تازه ای اومده سراغم: دوری از اون همه احساس خوب عالی بودن تو فیزیک و ریاضی.... نمی دونی که اینجا وقتی نمی تونم تو فیزیک با انتگرال کنار بیام چه ضجری می کشم... چه حس بدی داره وقتی که تو احساس خنگی کنی و 5شنبه میان ترم فیزیک باشه و تو با این راه های دور وقت درس خوندن نداشته باشی.... آه که چه قدر دور شدم... و در این جور وقتا چه قدر آغوش بابا، امیدواری های مامان، مسخره بازی های علی، دلداری های الهام، اعتماد به نفس های هانیه، مهربونی های نیلوفر و حرفای تلنگری آقای دکاد جاشون خالیه....
- چرا گرفته دلت، مثل اين كه تنهايي -چقدر هم تنها! .-خيال مي كنم دچار آنرگ پنهان رنگ ها هستي. - دچار يعني عاشق - و فكر كن كه چه تنهاست اگر كه ماهي كوچك، دچار آبي درياي بي كران باشد.