
این روزها حال و هوای عجیبی دارم... تمام وجودم پرشده از حس های متفاوتی که برای اولین بار به سراغم می آیند، حس هایی بس غریب که درونم را دیوانه کرده اند... همه ی این حس ها با ورود سال نو شروع شد، سال88 ای که آغازش این گونه است... در این حال و هوا تنها کسی که یک لحظه از ذهنم محو نمی شود تو هستی عزیزم!
الهام خوبم! نمی دوانم که الان در خانه ی خدا هستی یا هنوز در سرزمین پیامبر گام می نهی... ولی مطمئنم که برایم می نویسی، مطمئنم که تو ناجیم هستی مهربانم... من نیز می خواهم برایت بنویسم:
این روزها حس و حال عجیبی دارم، حس هایی بس متضاد که عجیب می نمایند، منی که هر لحظه در نبود خانواده ام برای دیدنشان بی طاقت می شدم، اکنون که در کنارم هستند گاهی از آنها فرار می کنم، با آنها بداخلاقی می کنم و کمی بعد نا گهان پر می شوم از دوست داشتنشان ، قلبم پر از تپش می شود و دلم می لرزد، و کمی بعد باز فرار می کنم... یک حس ترس عجیب در دلم خانه می کند... این اول قصه است، این روزها بزگ ترین اتفاقی که رخ داده است این است که نه به چیزی اعتقاد دارم و نه به آن بی اعتقادم! نه معتقدم و نه بی اعتقاد! از خدایم فرار می کنم و موقع اذان دلم پر می کشد... باعشق وضو می گیرم و بی عشق نماز می خوانم... روزها با خدا قهرم... یادم می رود ... شب ها در بستر گریه می کنم و تمام وجودم از او پر می شود... وقتی بی تفاوتم کافی است کسی کوچکترین توهینی به اعتقاداتم بکند، با عصبانیت با او دعوا می کنم و بعد با خود می گویم آیا من هنوز هم اعتقاد دارم؟ این روزها حال و هوایم عجیب است... روی هوا و زمینم و مدام تو در جلوی چشمانم می آیی! مدام گام هایت را حس می کنم... با خود می گویم الهامم در سرزمین وحی است... او می نویسد... می دانم که سوغاتی تو ناجی من است... الهامکم ! من این روزها بیشتر از گذشته پریشونم... این روزها دلم پیش توست... الهامم! خوب باش... خوب باش و پر از باور برگرد... الهامم! من و هانی به امید آنیم که نور تعارفمان کنی! الهامم! این روزها حالم عجیب است و تو بهترین یادی.... خوب باش عزیزم! خوب!
الهام خوبم! نمی دوانم که الان در خانه ی خدا هستی یا هنوز در سرزمین پیامبر گام می نهی... ولی مطمئنم که برایم می نویسی، مطمئنم که تو ناجیم هستی مهربانم... من نیز می خواهم برایت بنویسم:
این روزها حس و حال عجیبی دارم، حس هایی بس متضاد که عجیب می نمایند، منی که هر لحظه در نبود خانواده ام برای دیدنشان بی طاقت می شدم، اکنون که در کنارم هستند گاهی از آنها فرار می کنم، با آنها بداخلاقی می کنم و کمی بعد نا گهان پر می شوم از دوست داشتنشان ، قلبم پر از تپش می شود و دلم می لرزد، و کمی بعد باز فرار می کنم... یک حس ترس عجیب در دلم خانه می کند... این اول قصه است، این روزها بزگ ترین اتفاقی که رخ داده است این است که نه به چیزی اعتقاد دارم و نه به آن بی اعتقادم! نه معتقدم و نه بی اعتقاد! از خدایم فرار می کنم و موقع اذان دلم پر می کشد... باعشق وضو می گیرم و بی عشق نماز می خوانم... روزها با خدا قهرم... یادم می رود ... شب ها در بستر گریه می کنم و تمام وجودم از او پر می شود... وقتی بی تفاوتم کافی است کسی کوچکترین توهینی به اعتقاداتم بکند، با عصبانیت با او دعوا می کنم و بعد با خود می گویم آیا من هنوز هم اعتقاد دارم؟ این روزها حال و هوایم عجیب است... روی هوا و زمینم و مدام تو در جلوی چشمانم می آیی! مدام گام هایت را حس می کنم... با خود می گویم الهامم در سرزمین وحی است... او می نویسد... می دانم که سوغاتی تو ناجی من است... الهامکم ! من این روزها بیشتر از گذشته پریشونم... این روزها دلم پیش توست... الهامم! خوب باش... خوب باش و پر از باور برگرد... الهامم! من و هانی به امید آنیم که نور تعارفمان کنی! الهامم! این روزها حالم عجیب است و تو بهترین یادی.... خوب باش عزیزم! خوب!
2 گفتنياتون:
what I can say is just so depressed!
<<... و ما از رگ گردن به شما نزدیک تریم>>
خود خدا این رو میونه که بنده هاش به فکرش نمی افتن!
به همین خاطر گفته:
<< غم را آفریدم برای بنده ام. چون تا غمگین نباشد ، انسان به یاد پروردگارش نمی افتد!
همون قطره های اشک اعتقاد هستند! اگه اشک میریزی، علتش خداست!
bebekhshin age finglish minevisam
khodam aslan doost nadaram injoori chizi type konam! pishpish mazerat mikham!
nemigam kiam! vali age ye zare search konin motevajeh mishin! chand nafar ba name Saied be in weblog mian??? mitoonin poste ordoo ahonar ro bekhoonin!
dar zemn age nafahmidin begin ta bishtar rahnamaetoon konam!
age ham fahmidin baz ham begin ta dorost fahmide bashin!
khosh bashin va movafagh. bye ;-)
)ba in noe khodahafezi zaye e ke man kiam!!!;-) )
ارسال يک نظر