یکشنبه ۲۲ فوریهٔ ۲۰۰۹

ت و ل د ِ د خ ت ر ک م ن


امروز یه روز خوب بود... یه روزی که 19 سال پیش یه روز فوق العاده بود... واسه ی خیلیا... واسه ی مامانش، باباش، داداشاش و... و من! منی که اون موقع نمی دونستم که حدود 19 سال بعد اینو می نویسم و می گم اون روز مهم بوده... من اون موقع نمی دونستم که به دنیا اومدن یه دختری تو یه شهر دیگه که من توش نبودم چه قدر در آینده ی من تاثیر داره... من اون روز نمی دونستم ... اما 8 سال پیش یه دختر اومد تو زندگی من... اون موقع فقط یه دختر بود مثل همه ی دخترهای دیگه ای که می شناختم... یه سال بعدش وقتی اومد کنارم نشست، باز هم یه دختر معمولی بود! اما تنها یه هفته طول کشید که خاص شد! خاص تر از هرکس دیگه! یه آدم مهم! خیلی مهم... یکی که دنیای منو عوض کرد، با همه ی خوبی هاش... با همه ی استعدادهاش... با بسکتبالش... با سنتورش... با نقاشی های آبرنگیش... و از همه ی اینا مهم تر با بودنش! بودنی که هرروز که می گذشت تو زندگیم پررنگ تر می شد... خیلی پررنگ... این طوری می شد که اگه یه روز نمی دیدمش، باهاش حرف نمی زدم دلم تاپ تاپ می کرد... وقتی دو سال بعدش دبیرستانی شدیم، شانس یا بخت یا اقبال هر چی می خوای اسمشو بذار(!) ما رو از هم جدا نکرد، باز هم تو یه نیمکت نشسته بودیم... اما درست یک سال بعد از خوش شانسیمون خودمون با اراده ی خودمون به ظاهر از هم جدا شدیم... اما با این که تو یه نیمکت و تو یک کلاس نبودیم... همیشه با هم بودیم... این باهم بودن پررنگ تر می شد... خیلی پررنگ تر از قبل... بزرگ شدیم و... بزرگ تر... تا همین 6 ماه پیش که گویا این جدایی ظاهری بیشتر شد... دیگه از کلاس و... گذشته بود! من به یه شهر دیگه اومدم و اون موند... اما باز هم با همیم... هستیم و با هم بودنمون پررنگ تر می شه... خیلی پررنگ تر از همیشه... فقط با این همه تو این روز مهم دلم می خواست کنارم بود... با هم می رفتیم بیرون... حرف می زدیم ...دستشو می گرفتم و می گفتم: دخترک من! تولدت مبارک!