جمعه ۲۹ مهٔ ۲۰۰۹

لذت دوستي و شايد كمي ...

جايي هست كه فكر مي كني تنهايي خيلي تنها... زمان و مكان تو رو در هم مي كوبند... بهت مي گن كه زيادتر از كوپنت زندگي كردي... بهت مي گن كه واسه چي زنده اي دختر! جز دردسر مگه چيزي هم تو وجودت هست؟ بعد تو شرمنده مي شي... خودتو جمع مي كني... به دستات نگاه مي كني و مي بيني راست مي گن! بي ثمري از اين بيشتر! بعد ياد عزيزانت مي افتي... ياد بابا كه مي گه اميدش تويي و باز شرمنده ميشي كه هيچي نيستي! چه برسه به اميد! ياد مامان مي افتي كه هروقت نااميد مي شي دعوات مي كنه و سعي در خندوندنت داره! ياد علي كه مي گه حرفاي پيچيده مي زني و يه لحظه نمي تونه باهات جدي باشه و يه سره مي خنده و تو هم مي خندي!
ياد مهسا كه با همه ي ناراحتي هاش هم حس مادرانه بهش دست مي ده و سعي مي كنه شادت كنه ولي خبر نداره كه راهش رو بلد نيست... ياد دكتر ميرزاوزيري كه هر حرفش آب حياته و تو رو از اين رو به اون رو مي كنه... ياد دوستي هاي مثلث و سلمان كه نصيحت مي كنه خب برين مشهد! ياد آقاي كاظمي كه چه قدر واسه كنكورحرف زد و... ياد نيلوفر كه هميشه حرفاش به دل مي شينه... ياد هدي كه اون هم در درسا تنها اميده... يادهانيه و اين كه چون اون ناراحت بود تو بايد قوي مي بودي اما كم اوردي... ياد مريم و تارا و مژده و استرس هاشون و اينكه الان كنكورين...
اما ميون اين همه ياد ذهنت يه جاي ديگه وول مي خوره و با خودت مي گي وقتي اون نيست و براش مهم نيست چه فايده؟ و مي گي كه زمان و مكان بدجوري راست مي گن.... كم كم تصميم مي گيري آب بشي و تمومش كني اين وجود رو.... كه صداي زنگي تو رو از جا مي كنه و يه دنيا انرژي تو وجودت مي ريزه... صداش از پشت تلفن تو رو ديوونه مي كنه و مي گي اون هم دلش مي خواد... مي خواد كه باهم باشيم... روحيت باز مي شه! به زمان و مكان چپ نگاه مي كني و مي گي: 77 منتظرمه...