جمعه ۶ نوامبر ۲۰۰۹

من و دلتنگی هام

مدام راه می رم، حتی وقتی نشستم! با ذهنم هی می پرم این ور و اون ور و هی دلم تاپ تاپ می کنه ... هی اشکم می خواد دربیاد، هی موبایلم رو برمی دارم که زنگ بزنم، می زنم، صدا می شنوم و وقتی می شنوم و بعد از حرف زدن قطع می شه دلم می ترکه... کلی درس دارم و تمرین و امتحان! اما ذهنم پیشم نیست! هی می ره ... می ره پیش بابام... بابام رو می خوام! کسی که به خاطر یه سری آدم ابله این روزها نمی تونم واضح باهاش حرف بزنم... دلم مامانم رو می خواد! می خوام خودمو واسش لوس کنم! دلم علی می خواد... که هی اذیتم کنه! من هی جیغ بکشم! هی باهاش قهر کنم! هی بیاد منت کشی!! دلم الهام می خواد! که سرم رو بذارم رو شونه اش... که هی دستاشو بمالم! دلم آقای دکاد می خواد که حرف بزنه... حرف بزنه و من گوش کنم! فقط گوش کنم... دلم نیلو می خواد ، چتی که سراسر لذت باشه و حس عزیزی که ندیدمش... دلم ... دلم خونه مون رو می خواد! اتاقمو! ضبطمو که استاد توش بخونه:
چنان دلتنگم ای دلبر به دیدارت به دیدارت... که گر روزی برآرم از دلم آهی بسوزم هفت دریا را...

دوشنبه ۵ اکتبر ۲۰۰۹

جشن ورودی ها

دیروز جشن ورودی های 88 بود! خیلی خوش گذشت... بچه هامون خیلی زحمت کشیده بودند... به خصوص گروه فیلم... توی جشن که بودم، وقتی 88ای ها رودیدم، حس کردم تک تک بچه هامون رو دوست دارم! حتی اونایی که قبلا نسبت بهشون حس خوبی نداشتم! حس کردم که چه قدر خوبه که بچه هامون مثل 88ایها نیستند... حس کردم وقتی جومون خوب بشه همه چیز خیلی عالی می شه... از وقتی در این باره حرف زدیم احساس راحتی بیشتری می کنم... دنیای خوبیه... بچه ها جون! دوستون دارم!

دوشنبه ۲۸ سپتامبر ۲۰۰۹

ترم جديد

بالاخره از سال پاييني بودن دراومديم . 88اي ها وارد شدن! شديم سال بالايي واسه خودمون! اين ترم جديد از اون ترم هاست! بعد از خستگي زياد ترم طولاني دوم 20 روز استراحت دادند! حالا كه ترم جديد شروع شده بعد از دردسرهاي انتخاب واحد كلاس نداريم! اين هم از هنرهاي دانشكده ي كامپيوتر جديده! اسباب كشي كرديم به ساختموني كه بعد از 14 سال ساخته شده اما با همه ي بزرگيش هيچي نداره!!! اول كلاسا صندلي نداشت! و حالا بعضي هاش كه صندلي داره تخته نداره!!! خلاصه كه كولاكيه واسه خودش! اما با همه ي اينا حس خوبي دارم، حس مي كنم اين ترم مي خوام خيلي تلاش كنم! تو همه ي زمينه ها! برا همين اومدم اينجا قولام رو بنويسم كه بعدا نزنم زيرش! اول از همه خيلي خوب درس بخونم! به خصوص درساي دانشكده اي! و به خصوص قدسي! بايد از پسش خوب بر بيام! نبايد كم بيارم! مي دونم كه سخته... دوم به خودم قول دادم كه تفسير رو شروع كنم! دفترش رو خريدم. هفته اي يه ساعت بهم فشار نمياره ولي مطمئنم تاثيرش فوق العاده است! قراره 4شنبه ها اين كار رو بكنم، منتها فردا استثنا سه شنبه مي شه. روزايي هم كه 5شنبه امتحان دارم بعد از امتحان. بعد هم زبانم رو بايد تقويت كنم! شروع كردم! 3تا يونيت خوندم! قول بعديم اينه كه مي خوام تفريح داشته باشم. حالا يا داستان مي نويسم ويا مي خونم. الان جشنواره ي تلخ و شيرين هست كه تا 5 آبان ميتونم چيزي بفرستم. قول بعدي هم اينه كه جاوا ياد بگيرم! با مهسا! و يه قولي كه امروز با بچه هاي دانشكده داديم اين كه جو دانشكده رو صميمي تر كنيم. به اميد اين كه بتونيم از عهده اش بربيايم.
خب اينا قولام بود! آخر ترم چكم كنيد! :دي

جمعه ۳۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

دنيا و ...؟

اين روزها روزهاي عجيبي است! همه چيزش! همه كسش! حتي خودم!
تا دنيا بوده همين بوده. يه عالمه آدم با يه عالمه اتفاق عجيب! منتها وقتي اين اتفاقا به تو مربوط مي شه مهم مي شه! چرا؟ چرا قبلش مهم نبوده؟ انسان موجود خودخواهيه يا اگه غير از اين بود دق مي كرد؟ نمي دونم جريان چيه ولي الان تو دنياي من همه چيز قاطي شده و من از كو چكي خودم و آرزوهام و مشكلاتم شرمنده مي شم... خجالت مي كشم از خودم كه بيانشون كنم! جايي كه من تمام فكر و ذكرم آينده ي تحصيليمه و تمام نگرانيم در حال حاضر به امتحانام و پروژه ام ختم مي شه... خيلياي ديگه هستن كه همه چيزشون مهم تره... يعني قبلا هم بوده ولي من... بهترين استادم نگران خانمش بود و الان اميدوارم بهتر شده باشه و مشكلات من كوچك بود... و حالا يكي از عزيزترين دوستام كه تا حالا نديدمش... برادرش رو از دست داده... كسي كه نابغه بوده... و من اين سر دنيا حتي قدرت اينو ندارم كه تلفن رو بردارم و بهش زنگ بزنم... كه حتي توانايي دلداري دادن رو ندارم... و از خودم بدم مياد...
خدايا! تو خودت مي دوني كه چي شده... اما به نيلوي من صبر بباران...

یکشنبه ۲۱ ژوئن ۲۰۰۹

لا طاعة



لا طاعة لمخلوق فی معصیت الخالق
امام علی (ع)
کاش کسانی که در خیابان به مردم حمله ور می شوند این سخن یادشان نرود...

جمعه ۲۹ مهٔ ۲۰۰۹

لذت دوستي و شايد كمي ...

جايي هست كه فكر مي كني تنهايي خيلي تنها... زمان و مكان تو رو در هم مي كوبند... بهت مي گن كه زيادتر از كوپنت زندگي كردي... بهت مي گن كه واسه چي زنده اي دختر! جز دردسر مگه چيزي هم تو وجودت هست؟ بعد تو شرمنده مي شي... خودتو جمع مي كني... به دستات نگاه مي كني و مي بيني راست مي گن! بي ثمري از اين بيشتر! بعد ياد عزيزانت مي افتي... ياد بابا كه مي گه اميدش تويي و باز شرمنده ميشي كه هيچي نيستي! چه برسه به اميد! ياد مامان مي افتي كه هروقت نااميد مي شي دعوات مي كنه و سعي در خندوندنت داره! ياد علي كه مي گه حرفاي پيچيده مي زني و يه لحظه نمي تونه باهات جدي باشه و يه سره مي خنده و تو هم مي خندي!
ياد مهسا كه با همه ي ناراحتي هاش هم حس مادرانه بهش دست مي ده و سعي مي كنه شادت كنه ولي خبر نداره كه راهش رو بلد نيست... ياد دكتر ميرزاوزيري كه هر حرفش آب حياته و تو رو از اين رو به اون رو مي كنه... ياد دوستي هاي مثلث و سلمان كه نصيحت مي كنه خب برين مشهد! ياد آقاي كاظمي كه چه قدر واسه كنكورحرف زد و... ياد نيلوفر كه هميشه حرفاش به دل مي شينه... ياد هدي كه اون هم در درسا تنها اميده... يادهانيه و اين كه چون اون ناراحت بود تو بايد قوي مي بودي اما كم اوردي... ياد مريم و تارا و مژده و استرس هاشون و اينكه الان كنكورين...
اما ميون اين همه ياد ذهنت يه جاي ديگه وول مي خوره و با خودت مي گي وقتي اون نيست و براش مهم نيست چه فايده؟ و مي گي كه زمان و مكان بدجوري راست مي گن.... كم كم تصميم مي گيري آب بشي و تمومش كني اين وجود رو.... كه صداي زنگي تو رو از جا مي كنه و يه دنيا انرژي تو وجودت مي ريزه... صداش از پشت تلفن تو رو ديوونه مي كنه و مي گي اون هم دلش مي خواد... مي خواد كه باهم باشيم... روحيت باز مي شه! به زمان و مكان چپ نگاه مي كني و مي گي: 77 منتظرمه...

پنجشنبه ۲۶ مارس ۲۰۰۹

برای الهام عزیزم


این روزها حال و هوای عجیبی دارم... تمام وجودم پرشده از حس های متفاوتی که برای اولین بار به سراغم می آیند، حس هایی بس غریب که درونم را دیوانه کرده اند... همه ی این حس ها با ورود سال نو شروع شد، سال88 ای که آغازش این گونه است... در این حال و هوا تنها کسی که یک لحظه از ذهنم محو نمی شود تو هستی عزیزم!
الهام خوبم! نمی دوانم که الان در خانه ی خدا هستی یا هنوز در سرزمین پیامبر گام می نهی... ولی مطمئنم که برایم می نویسی، مطمئنم که تو ناجیم هستی مهربانم... من نیز می خواهم برایت بنویسم:
این روزها حس و حال عجیبی دارم، حس هایی بس متضاد که عجیب می نمایند، منی که هر لحظه در نبود خانواده ام برای دیدنشان بی طاقت می شدم، اکنون که در کنارم هستند گاهی از آنها فرار می کنم، با آنها بداخلاقی می کنم و کمی بعد نا گهان پر می شوم از دوست داشتنشان ، قلبم پر از تپش می شود و دلم می لرزد، و کمی بعد باز فرار می کنم... یک حس ترس عجیب در دلم خانه می کند... این اول قصه است، این روزها بزگ ترین اتفاقی که رخ داده است این است که نه به چیزی اعتقاد دارم و نه به آن بی اعتقادم! نه معتقدم و نه بی اعتقاد! از خدایم فرار می کنم و موقع اذان دلم پر می کشد... باعشق وضو می گیرم و بی عشق نماز می خوانم... روزها با خدا قهرم... یادم می رود ... شب ها در بستر گریه می کنم و تمام وجودم از او پر می شود... وقتی بی تفاوتم کافی است کسی کوچکترین توهینی به اعتقاداتم بکند، با عصبانیت با او دعوا می کنم و بعد با خود می گویم آیا من هنوز هم اعتقاد دارم؟ این روزها حال و هوایم عجیب است... روی هوا و زمینم و مدام تو در جلوی چشمانم می آیی! مدام گام هایت را حس می کنم... با خود می گویم الهامم در سرزمین وحی است... او می نویسد... می دانم که سوغاتی تو ناجی من است... الهامکم ! من این روزها بیشتر از گذشته پریشونم... این روزها دلم پیش توست... الهامم! خوب باش... خوب باش و پر از باور برگرد... الهامم! من و هانی به امید آنیم که نور تعارفمان کنی! الهامم! این روزها حالم عجیب است و تو بهترین یادی.... خوب باش عزیزم! خوب!