Sunday، June 21، 2009

لا طاعة



لا طاعة لمخلوق فی معصیت الخالق
امام علی (ع)
کاش کسانی که در خیابان به مردم حمله ور می شوند این سخن یادشان نرود...

Friday، May 29، 2009

لذت دوستي و شايد كمي ...

جايي هست كه فكر مي كني تنهايي خيلي تنها... زمان و مكان تو رو در هم مي كوبند... بهت مي گن كه زيادتر از كوپنت زندگي كردي... بهت مي گن كه واسه چي زنده اي دختر! جز دردسر مگه چيزي هم تو وجودت هست؟ بعد تو شرمنده مي شي... خودتو جمع مي كني... به دستات نگاه مي كني و مي بيني راست مي گن! بي ثمري از اين بيشتر! بعد ياد عزيزانت مي افتي... ياد بابا كه مي گه اميدش تويي و باز شرمنده ميشي كه هيچي نيستي! چه برسه به اميد! ياد مامان مي افتي كه هروقت نااميد مي شي دعوات مي كنه و سعي در خندوندنت داره! ياد علي كه مي گه حرفاي پيچيده مي زني و يه لحظه نمي تونه باهات جدي باشه و يه سره مي خنده و تو هم مي خندي!
ياد مهسا كه با همه ي ناراحتي هاش هم حس مادرانه بهش دست مي ده و سعي مي كنه شادت كنه ولي خبر نداره كه راهش رو بلد نيست... ياد دكتر ميرزاوزيري كه هر حرفش آب حياته و تو رو از اين رو به اون رو مي كنه... ياد دوستي هاي مثلث و سلمان كه نصيحت مي كنه خب برين مشهد! ياد آقاي كاظمي كه چه قدر واسه كنكورحرف زد و... ياد نيلوفر كه هميشه حرفاش به دل مي شينه... ياد هدي كه اون هم در درسا تنها اميده... يادهانيه و اين كه چون اون ناراحت بود تو بايد قوي مي بودي اما كم اوردي... ياد مريم و تارا و مژده و استرس هاشون و اينكه الان كنكورين...
اما ميون اين همه ياد ذهنت يه جاي ديگه وول مي خوره و با خودت مي گي وقتي اون نيست و براش مهم نيست چه فايده؟ و مي گي كه زمان و مكان بدجوري راست مي گن.... كم كم تصميم مي گيري آب بشي و تمومش كني اين وجود رو.... كه صداي زنگي تو رو از جا مي كنه و يه دنيا انرژي تو وجودت مي ريزه... صداش از پشت تلفن تو رو ديوونه مي كنه و مي گي اون هم دلش مي خواد... مي خواد كه باهم باشيم... روحيت باز مي شه! به زمان و مكان چپ نگاه مي كني و مي گي: 77 منتظرمه...

Thursday، March 26، 2009

برای الهام عزیزم


این روزها حال و هوای عجیبی دارم... تمام وجودم پرشده از حس های متفاوتی که برای اولین بار به سراغم می آیند، حس هایی بس غریب که درونم را دیوانه کرده اند... همه ی این حس ها با ورود سال نو شروع شد، سال88 ای که آغازش این گونه است... در این حال و هوا تنها کسی که یک لحظه از ذهنم محو نمی شود تو هستی عزیزم!
الهام خوبم! نمی دوانم که الان در خانه ی خدا هستی یا هنوز در سرزمین پیامبر گام می نهی... ولی مطمئنم که برایم می نویسی، مطمئنم که تو ناجیم هستی مهربانم... من نیز می خواهم برایت بنویسم:
این روزها حس و حال عجیبی دارم، حس هایی بس متضاد که عجیب می نمایند، منی که هر لحظه در نبود خانواده ام برای دیدنشان بی طاقت می شدم، اکنون که در کنارم هستند گاهی از آنها فرار می کنم، با آنها بداخلاقی می کنم و کمی بعد نا گهان پر می شوم از دوست داشتنشان ، قلبم پر از تپش می شود و دلم می لرزد، و کمی بعد باز فرار می کنم... یک حس ترس عجیب در دلم خانه می کند... این اول قصه است، این روزها بزگ ترین اتفاقی که رخ داده است این است که نه به چیزی اعتقاد دارم و نه به آن بی اعتقادم! نه معتقدم و نه بی اعتقاد! از خدایم فرار می کنم و موقع اذان دلم پر می کشد... باعشق وضو می گیرم و بی عشق نماز می خوانم... روزها با خدا قهرم... یادم می رود ... شب ها در بستر گریه می کنم و تمام وجودم از او پر می شود... وقتی بی تفاوتم کافی است کسی کوچکترین توهینی به اعتقاداتم بکند، با عصبانیت با او دعوا می کنم و بعد با خود می گویم آیا من هنوز هم اعتقاد دارم؟ این روزها حال و هوایم عجیب است... روی هوا و زمینم و مدام تو در جلوی چشمانم می آیی! مدام گام هایت را حس می کنم... با خود می گویم الهامم در سرزمین وحی است... او می نویسد... می دانم که سوغاتی تو ناجی من است... الهامکم ! من این روزها بیشتر از گذشته پریشونم... این روزها دلم پیش توست... الهامم! خوب باش... خوب باش و پر از باور برگرد... الهامم! من و هانی به امید آنیم که نور تعارفمان کنی! الهامم! این روزها حالم عجیب است و تو بهترین یادی.... خوب باش عزیزم! خوب!

Sunday، February 22، 2009

ت و ل د ِ د خ ت ر ک م ن


امروز یه روز خوب بود... یه روزی که 19 سال پیش یه روز فوق العاده بود... واسه ی خیلیا... واسه ی مامانش، باباش، داداشاش و... و من! منی که اون موقع نمی دونستم که حدود 19 سال بعد اینو می نویسم و می گم اون روز مهم بوده... من اون موقع نمی دونستم که به دنیا اومدن یه دختری تو یه شهر دیگه که من توش نبودم چه قدر در آینده ی من تاثیر داره... من اون روز نمی دونستم ... اما 8 سال پیش یه دختر اومد تو زندگی من... اون موقع فقط یه دختر بود مثل همه ی دخترهای دیگه ای که می شناختم... یه سال بعدش وقتی اومد کنارم نشست، باز هم یه دختر معمولی بود! اما تنها یه هفته طول کشید که خاص شد! خاص تر از هرکس دیگه! یه آدم مهم! خیلی مهم... یکی که دنیای منو عوض کرد، با همه ی خوبی هاش... با همه ی استعدادهاش... با بسکتبالش... با سنتورش... با نقاشی های آبرنگیش... و از همه ی اینا مهم تر با بودنش! بودنی که هرروز که می گذشت تو زندگیم پررنگ تر می شد... خیلی پررنگ... این طوری می شد که اگه یه روز نمی دیدمش، باهاش حرف نمی زدم دلم تاپ تاپ می کرد... وقتی دو سال بعدش دبیرستانی شدیم، شانس یا بخت یا اقبال هر چی می خوای اسمشو بذار(!) ما رو از هم جدا نکرد، باز هم تو یه نیمکت نشسته بودیم... اما درست یک سال بعد از خوش شانسیمون خودمون با اراده ی خودمون به ظاهر از هم جدا شدیم... اما با این که تو یه نیمکت و تو یک کلاس نبودیم... همیشه با هم بودیم... این باهم بودن پررنگ تر می شد... خیلی پررنگ تر از قبل... بزرگ شدیم و... بزرگ تر... تا همین 6 ماه پیش که گویا این جدایی ظاهری بیشتر شد... دیگه از کلاس و... گذشته بود! من به یه شهر دیگه اومدم و اون موند... اما باز هم با همیم... هستیم و با هم بودنمون پررنگ تر می شه... خیلی پررنگ تر از همیشه... فقط با این همه تو این روز مهم دلم می خواست کنارم بود... با هم می رفتیم بیرون... حرف می زدیم ...دستشو می گرفتم و می گفتم: دخترک من! تولدت مبارک!

Sunday، November 16، 2008

تولدت مبارک!


دختر نیلوفری من! تولدت مبارک!

امروز روز توست... روز قرعه ای که به نام تو رقم خورد! دوستت دارم عزیز دلم!

Monday، November 3، 2008

روز دانش آموز و دوری به اندازه ی قرن ها...

هر کی ندونه فکر می کنه انگار چند وقته که دور شدم از دانش آموز بودنم! همین 4 ماه پیش دانش آموز بودم اما.... انگار که قرن ها بین ما فاصله افتاده... قرن ها! بین من قدیم و من الان! من قبلیم تو اتاقم بودم، پیش مامان و بابا و علی... من الان توی شهر به این گنده ای تنهاتراز هروقت دیگه ام! این بزرگ ترین تغییریه که می تونه یه آدمو قرن ها از خود قبلیش دور کنه.... من قبلیم یه عالمه دوست با صفا داشت... من الان خیلی از همه شون دوره... از الهام و همه ی آرزوهای با اوبودنم... از هانیه و دوستی هامون.... از تارا و مریم و مژده و حتی اسما! حتی از مثلثی ها که ارتباطم باهاشون وابسته به مکان نبود! از نیلوفرم که حالا قرن هاست که بی خبرم.... از آقای دکادی که وقتی بود با یه حرفش زندگیم رو زیر و رو می کرد... از همه... تازه خودم تو بستن خونه امون نقش اساسی داشتم ولی انگار خونه امون ویرون شدش.... من از همه دورم.... اینجا دوستای جدیدی دارم... مهسا ، مهلا ، مریم ولی اونا با همه ی خوبی هاشون فاصله های منو پر نمی کنند... اونا رو خیلی دوست دارم اما... باورت نمی شه که هرلحظه بغضمو چه طوری می خورم و اشکامو می برم پشت چشام... نمی دونی این روزا چه قدر دورم از من قبلیم... و حالا میون همه ی این دوری ها دوری تازه ای اومده سراغم: دوری از اون همه احساس خوب عالی بودن تو فیزیک و ریاضی.... نمی دونی که اینجا وقتی نمی تونم تو فیزیک با انتگرال کنار بیام چه ضجری می کشم... چه حس بدی داره وقتی که تو احساس خنگی کنی و 5شنبه میان ترم فیزیک باشه و تو با این راه های دور وقت درس خوندن نداشته باشی.... آه که چه قدر دور شدم... و در این جور وقتا چه قدر آغوش بابا، امیدواری های مامان، مسخره بازی های علی، دلداری های الهام، اعتماد به نفس های هانیه، مهربونی های نیلوفر و حرفای تلنگری آقای دکاد جاشون خالیه....

Wednesday، October 15، 2008

قیژک کولی


رنگ در رنگ و به هررنگ هزارانش طیف
نغمه در نغمه و هر نغمه به یاد یاران
قیژک کولی کوک است در این تنگی عصر
راست در پرده اندوه و مقام باران
می زند بی که نگاهی فکند بر چپ و راست
رفته از دست و در افتاده ز مستی از پای
قیژک کولی کوک است در این تنگی عصر
رعد را عربده بگسسته،
ولی پیوسته قیژک کولی
در همهمه ای هایاهای هایاهای
قیژک کولی کوک است در این تنگی عصر
پرده دیگر مکن و راه مگردان کولی
هم مگر همره این زخمه تند تو کنم
دلی از گریه سبک بار دراین تنگ غروب
شفیعی کدکنی