مدام راه می رم، حتی وقتی نشستم! با ذهنم هی می پرم این ور و اون ور و هی دلم تاپ تاپ می کنه ... هی اشکم می خواد دربیاد، هی موبایلم رو برمی دارم که زنگ بزنم، می زنم، صدا می شنوم و وقتی می شنوم و بعد از حرف زدن قطع می شه دلم می ترکه... کلی درس دارم و تمرین و امتحان! اما ذهنم پیشم نیست! هی می ره ... می ره پیش بابام... بابام رو می خوام! کسی که به خاطر یه سری آدم ابله این روزها نمی تونم واضح باهاش حرف بزنم... دلم مامانم رو می خواد! می خوام خودمو واسش لوس کنم! دلم علی می خواد... که هی اذیتم کنه! من هی جیغ بکشم! هی باهاش قهر کنم! هی بیاد منت کشی!! دلم الهام می خواد! که سرم رو بذارم رو شونه اش... که هی دستاشو بمالم! دلم آقای دکاد می خواد که حرف بزنه... حرف بزنه و من گوش کنم! فقط گوش کنم... دلم نیلو می خواد ، چتی که سراسر لذت باشه و حس عزیزی که ندیدمش... دلم ... دلم خونه مون رو می خواد! اتاقمو! ضبطمو که استاد توش بخونه:
چنان دلتنگم ای دلبر به دیدارت به دیدارت... که گر روزی برآرم از دلم آهی بسوزم هفت دریا را...
