چهارشنبه بود که ساعت 2 رفتیم به سمت دانشگاه. جشن ورودی های 87، از مامان جدا شدم و رفتم پیش بچه ها. امسال تو شریف 8 تا هستیم. 2 تا برق، 2تا کامپیوتر، 2تا صنایع، 1 نفت و 1 مواد. همه چیز خوب بود. سرود و سخنرانی و اهدای جوایز و... اردو! آخر جشن سال بالایی های هر دانشکده با یه پلاکارت و پرچم وایستاده بودن و فریادها بود که بلند می شد، ما هم به سمت فریاد CE بیا اینجا! رفتیم! و البته خداحافظی با مامان... و بعد اردوگاه و افطار و معارفه بین دختران. خواب و بیدار باش ساعت 4 صبح و سحری... و صبح افتتاحیه که پر بود از شعارهای هر دانشکده و تخریب های دیگران! سخنرانی هاو... بعد نوبت معارفه ی کل دانشکده و سخنان استادان: دکتر اجلالی و دکتر کسایی. و دیدن دانشجوی دکترای موفق که در دوران لیسانس برق و کامپیوتر را به طور همزمان با هم خوانده بود و شنیدن این که به مدت 2 ماه هفته ای 10 ساعت می خوابیده هوش از سرمان برد! و بعد بازدید کاخ سعدآباد که چیزی جز خستگی عایدمان نکرد. بازگشت و بازی! پرش با گونی! وسطی! و باز افطار... و بعد سخنرانی های علم بومی! با 5 استاد قدر! خانم دکتری که مسئول نانو بود، مسئول انرژی هسته ای، مسئول هوا فضا، و دو عضو پژوهشکده ی رویان. سخنرانی های جالبی بود. و باز خواب و سحر ... وصبح کلیپ، سخنرانی خانم دکتر بهرامی برای دختران و درنهایت اختتامیه. و در آخر نخود! نخود! هرکی رود خانه ی خود! وقتی برگشتم خونه دیگه مامان نبود... مامان 5شنبه شب رفته بود مشهد... و من جدی جدی مستقل شدم و ت ن ه ا...
شنبه ۲۰ سپتامبر ۲۰۰۸
دوشنبه ۱۵ سپتامبر ۲۰۰۸
دانشگاه و دلتنگی

شنبه ساعت 1:20 بود که از متروی ایستگاه شریف اومدیم بیرون... و رفتیم برای ثبت نام. همه چیز خیلی خوب بود. شماره ی دانشجویی بهم دادند و یه سری فرم که باید پر می کردیم. نشستیم تو سالن به فرم پر کردن... مامان و بابا و علی بیرون بودند... دانشجو های سال بالایی راهنماییمون می کردن... لاله یکی از اونا بود، یه سال از ما بزرگ تر بود و سخت می خوند. بالاخره رفتیم تو. اول عکس انداختن برای کارت دانشجویی، بعد نوبت تحویل مدارک بود، کنار من یه پسر هم قدم وایساده بود.
- شما رتبه ی یکی؟ کسی که مئارک را تحویل می گرفت پرسید.
- بله.
ایستادن در کنار رتبه ی 1 هم عالمی دارد!
بعد از تحویل مدارک به سمت واحدها رفتیم، 18 واحد به من دادند: 4 واحد ریاضی 1، 1 واحد آز فیزیک 1، 3 واحد فیزیک 1، 1 واحد تربیت بدنی1، 2 واحد تاریخ صدر اسلام، 3 واحد زبان خارجی، 1 واحد کارگاه کامپیوتر و 3 واحد مبانی برنامه سازی.
استاد ریاضیمون دکتر شهشهانی هست... می گن 5 ساله که ریاضی 1 ارائه نداده ولی همیشه کتابش اول بوده و جزوه هاش دست به دست می شده...
بعد از توضیحات پسری که واحدها را می داد چون خوابگاه نمی خواستم به قسمت مشاوره رفتم، یه فرم طولانی هم آنجا پر کردیم و قرار شد 2 مهر یه سر به مشاوره هم بزنم. بعد از آن نوبت گرفتن دعوت نامه ی اردو بود و مجله ی شریف. 4 شنبه جشنی در انشگاه هست و یعد از آن اردویی تا جمعه. کارت دانشجویی را هم همان 4شنبه می گیرم...
اومدم بیرون بابا و مامان با همه ی والدین دیگه آشنا شده بودند، رفتیم خونه.
یه شنبه بابا و علی رفتن... و دلم همونجا تنگ شد. الان یه روزه که بابام نیست... نیست تا با هم حرف بزنیم و آروم بشیم. علی نیست تا اذیتم کنه و اذیتش کنم... الان هم که منو تو مسنجر قال گذاشته... ولی دلتنگم...
- شما رتبه ی یکی؟ کسی که مئارک را تحویل می گرفت پرسید.
- بله.
ایستادن در کنار رتبه ی 1 هم عالمی دارد!
بعد از تحویل مدارک به سمت واحدها رفتیم، 18 واحد به من دادند: 4 واحد ریاضی 1، 1 واحد آز فیزیک 1، 3 واحد فیزیک 1، 1 واحد تربیت بدنی1، 2 واحد تاریخ صدر اسلام، 3 واحد زبان خارجی، 1 واحد کارگاه کامپیوتر و 3 واحد مبانی برنامه سازی.
استاد ریاضیمون دکتر شهشهانی هست... می گن 5 ساله که ریاضی 1 ارائه نداده ولی همیشه کتابش اول بوده و جزوه هاش دست به دست می شده...
بعد از توضیحات پسری که واحدها را می داد چون خوابگاه نمی خواستم به قسمت مشاوره رفتم، یه فرم طولانی هم آنجا پر کردیم و قرار شد 2 مهر یه سر به مشاوره هم بزنم. بعد از آن نوبت گرفتن دعوت نامه ی اردو بود و مجله ی شریف. 4 شنبه جشنی در انشگاه هست و یعد از آن اردویی تا جمعه. کارت دانشجویی را هم همان 4شنبه می گیرم...
اومدم بیرون بابا و مامان با همه ی والدین دیگه آشنا شده بودند، رفتیم خونه.
یه شنبه بابا و علی رفتن... و دلم همونجا تنگ شد. الان یه روزه که بابام نیست... نیست تا با هم حرف بزنیم و آروم بشیم. علی نیست تا اذیتم کنه و اذیتش کنم... الان هم که منو تو مسنجر قال گذاشته... ولی دلتنگم...
*اینا رو برای الهام نوشتم که با خبر باشه. امیدوارم اونم خبراشو بگه...
یکشنبه ۱۴ سپتامبر ۲۰۰۸
محمد و سانتاباربارا

دیروز صبح بعد از سحری، ساعت 5 از خونه ی عمه دوتا ماشین راه افتاد به طرف فرودگاه امام... ساعتای 8 بود که جدی جدی باورم شد که محمد قراره بره... باورم شد که قراره تا مدت ها نبینمش... انگار باورم شد که ممکنه هیچ وقت برنگرده... اما ته دلم قرص بود که یه جای خوب می ره برای تحصیل و پیشرفت... و باز ته دلم می گفتم که راهشو پیدا کرده... اما اونجا همه بغضشون ترکید، انگار اونا هم مثل من تازه باورشون شده بود... بابام، عمه ام و از همه بدتر مادریزرگم بودند... عمه ام انگار یاد امیدش افتاده بود... محمد هممون رو دوبار بغل کرد... و صورتش خیس شده بود... وقتی که رفت همه دستامون بالا بود و تکون می خورد تا جایی که می تونستیم رو پنجه هامون بلند شدیم... اما دیگه جای دید نبود... محمد رفته بود... و ما با کوله باری از دلتنگی که از همون لحظه شروع شد تنها موندیم...
.
.
.
الان دلم به این خوشه که عصر ارتباطاتته! و محمد خیلی جاها هست... تلفن ،مسنجر، گوگل تاک، اونجا و...
و شاید یه زمانی دیدار...
.
.
.
الان دلم به این خوشه که عصر ارتباطاتته! و محمد خیلی جاها هست... تلفن ،مسنجر، گوگل تاک، اونجا و...
و شاید یه زمانی دیدار...
چهارشنبه ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۸
کوچ و دندان درد...
بالاخره بعد از مدت ها سردرگمی زمانش رسید... زمان رفتن... امروز ساعت 5 بیلیت داریم... بیلیت قطار، بعد از مدت ها قراره سوار قطار بشیم. من دارم می رم! دارم می رم تهران و شریف... و با هدی هم دانشکده ای شدم! فکر کن! آرزوم براورده شد! کی فکرشو می کرد؟! این ظلم هایی که امسال در حق کنکوری ها شد برای من تبدیل به رحمت شده! هر چند که نرم افزار هم از دست رفت...
هرکی بهم زنگ می زنه می گه دیگه وسایلتو بستی! و من هم با شک می گم : خب تقریبا... اما هنوز چیزی نبستم! هرچند که دفه ی قبل یه چیزایی بردم...
دیشب خونه ی مریم بودیم... من، الهام، تارا، مژده و خود مریم... خیلی خوش گذشت، ولی همه ی دلتنگی هام ریخت رو سرم! دلتنگی ندیدن مریم و تارا و مژده... برای تکون دادن دستای مریم موقع حرف زدنش دلم تنگ می شه... واسه ی استرس های تارا(که امسال زیادتر شده و نگرانم می کنه) ... واسه ی مژده و فکرای عجیبش... دلم می گیره... ولی همشون رو بغل کردم و خداحافظی کردیم...
اما... امروز قرار بود الهام و هانیه رو ببینم... ولی امان از دندون درد! دو تا دندون عقلم رو کشیدم... راست درد نمی کنه اما ... چپ بدجور درد می کنه و چون روزه ام مسکن هم نمی شه خورد! خب قرارمو کنسل کردم... دلم برای هانیه تنگ می شه و بی نهایت نگرانشم... کاش می شد کاری کرد... و حسرت می خورم که چرا دیشب با الهام درست خداحافظی نکردم... باورم نمی شه که قراره ازش دور بشم... باورم نمی شه...
دندونم درد می کنه و ذهنمو به هم میریزه... نمی ذاره فکر کنم و نوشتنم بدتر از همیشه می شه....
مامان و بابا و علی میان... فعلا نگران این بخش از دوری نیستم...
.
.
.
این روزها دوری دیگه ای هم آزارم می ده... شنبه بود که حضورا خداحافظی کردم ولی دلم برای شنیدن از او تنگ شده... برای دیدن او ... و خواندن خطی از او... کاش در روز رفتن او بود...
...
دندونم کماکان دردناکه...
هرکی بهم زنگ می زنه می گه دیگه وسایلتو بستی! و من هم با شک می گم : خب تقریبا... اما هنوز چیزی نبستم! هرچند که دفه ی قبل یه چیزایی بردم...
دیشب خونه ی مریم بودیم... من، الهام، تارا، مژده و خود مریم... خیلی خوش گذشت، ولی همه ی دلتنگی هام ریخت رو سرم! دلتنگی ندیدن مریم و تارا و مژده... برای تکون دادن دستای مریم موقع حرف زدنش دلم تنگ می شه... واسه ی استرس های تارا(که امسال زیادتر شده و نگرانم می کنه) ... واسه ی مژده و فکرای عجیبش... دلم می گیره... ولی همشون رو بغل کردم و خداحافظی کردیم...
اما... امروز قرار بود الهام و هانیه رو ببینم... ولی امان از دندون درد! دو تا دندون عقلم رو کشیدم... راست درد نمی کنه اما ... چپ بدجور درد می کنه و چون روزه ام مسکن هم نمی شه خورد! خب قرارمو کنسل کردم... دلم برای هانیه تنگ می شه و بی نهایت نگرانشم... کاش می شد کاری کرد... و حسرت می خورم که چرا دیشب با الهام درست خداحافظی نکردم... باورم نمی شه که قراره ازش دور بشم... باورم نمی شه...
دندونم درد می کنه و ذهنمو به هم میریزه... نمی ذاره فکر کنم و نوشتنم بدتر از همیشه می شه....
مامان و بابا و علی میان... فعلا نگران این بخش از دوری نیستم...
.
.
.
این روزها دوری دیگه ای هم آزارم می ده... شنبه بود که حضورا خداحافظی کردم ولی دلم برای شنیدن از او تنگ شده... برای دیدن او ... و خواندن خطی از او... کاش در روز رفتن او بود...
...
دندونم کماکان دردناکه...
سهشنبه ۹ سپتامبر ۲۰۰۸
مثلثانه ای برای دختر آسمانی
یادم می آید... خیلی خوب یادم می آید... دی ماه 1384 بود، که اولین ایمیل دست جمعی به دستم رسید. ایمیلی با چند شماره که یکی از آنها می گفت: کوندرا را می شناسم و دوست دارم. من اولین نفری بودم که به آن ایمیل جواب دادم ویکی از سوال هابم این بود که :کوندرا کیه(یا شایدم چیه!!) بین خودمان بماند که وقتی فهمیدم آن ایمیل به تک تک اعضای جمع فوروارد شده است چه قدر شرمنده شدم... چند روز بعد ایمیلی دیگر از دختری برایمان فوروارد شد... و چه قدر بد بود که من نویسنده ای به معروفیت کوندرا را نمی شناختم... و با خودم فکر کردم که چه قدر در دل به من خندیده است! 15 دی بود که مثلث پدید آمد... آن روز یادم می آید، صبحش بعد از امتحان فیزیک کلاسی 2 ساعت و نیمه یا شاید هم بیشتر با آقای دکاد در زیر زمین داشتیم... چه قدر لذت داشت... ظهر آن روز اولین پیغامم را در مثلث گذاشتم... یادم است آن سال باران کتاب داشتیم! صداها، کهکشان، مثلث، 311، گنگ و گویا(که هنوز تو پستو مونده) ، سرنوشت! بله سرنوشت! تا قبل از سرنوشت، آن دختر برایم دختر اینترنتی بود! اما ناگهان سروکله ی میلادوفا با رمز نوتی اش پیدا شد! چه قدر با آقای دکاد دراین باره صحبت کردیم! و من در ذهنم دختری را به شکل میلادوفا تصور می کردم... میلادوفای عزیزم! یادت می آید زمانی را که رمز نوتی باز شد؟ ... بعد از سرنوشت نوبت عقربه بود! یادت هست زمانی را که مترهای نارنجیمان را آوردیم؟ عید سال 1385 را به یاد داری؟ و چند وقت بعد ، در زمان سوزنبان، آقای دکاد با خبری آمده بودند، توخبر را خریدی، وبعد خاله شب تاب من خبر را به من فروخت! و من صاحب بهترین خاله ی دنیا شدم! وآشنایی های قشنگ بعد از آن! از خواب بیدار کردنت را هیچ گاه فراموش نمی کنم! و آن اولین تماس تلفنی بود... و تو با این که خواب بودی مهربان صحبت کردی... و بعدها تماس های تلفنی و اس ام اسی... و آرزوی دیداری که محقق نشد! و اردیبهشت پارسال تو بار سفر رابستی! هیچ گاه یکدیگر را ندیدیم اما... زمانی که از فرودگاه زنگ زدی، دلم ترکید... گویا فاصله امان چندین برابر می شد... تابستان پارسال یک انسان دیگر گرد مرگ را بر مثلثمان پاشید! و زخممان در زمستان سرباز کرد! مدت ها گذشت تا کمی التیام یافتیم اما... باز کسان دیگر زخم ها را باز کردند... تا انفجار صورت گرفت... میلادوفای آسمانی من رفت! و من در برهوت چه کنم هایم گم شدم، و افسوس که آقای دکادمان خسته تر از همیشه بودند، باید کاری صورت می گرفت... آقای دکاد مثلث را تعطیل کردند و این بهترین کار بود! ولی همه به نوعی زخم خورده بودند! اما... همه با هم حس کردیم که این بار آقای زمان کمکمان می کند! زمانی برای التیام و شاید بهتر از آن: تولدی دوباره! دختر آسمانیم! شاید تو بیش از هر کس دیگر زخم خورده باشی! شاید میلادوفای ما خسته تر از همه ی ما باشد، اما میلادوفای من به در گوشم زمزمه کرد که آقای زمان مشکل را حل خواهد کرد و من با آن که مدتی است با آقای زمان قهر کرده ام حرف بهنرین خاله ی دنیا را باور کردم! دختر آسمانیم! دلم می خواهد دست در دست هم روزهای آقای زمان را سپری کنیم تا بار دیگر مثلثی هایی که رمز نوتی را در سینه داشتند و متری نارنجی در دل دور هم جمع شوند... آن زمان است که سرود دخترک 12 ساله باموهایی تقریبا قهوه ای و کلاهی احتمالا آبی را زمزمه می کنیم...
دوستت دارم میلادوفای من!
دوستت دارم میلادوفای من!
دوشنبه ۱ سپتامبر ۲۰۰۸
ماه خدا

فردا روز اوله... روز اولِ ماه رمضون... ماهی که با خودش کلی خوبی میاره... اما اگه یه عالمه چیز دورو برت ریخته باشه اون وقته که از بهترین ها هم غافل می شی.... وقتی روحت آمادخ نباشه گم می شی.... انسی رو که سالای پیش داشتی رو دیگه نداری و همه چیز به هم می ریزه... اما... هنوز دلت خوشه که او و کتابش همه چیزو درست می کنه... همه چیزو....
اشتراک در:
پیامها (Atom)